-
تاریخ: 1401/11/8 ساعت: 13:15
نمیدونم چطور فردا میخوام از خواب پاشم و زندگی کنم. نمیتونم. هیچ توانی در خودم نمیبینم. چیزی نمیبینم که بتونم امیدوار باشم بهش. کاش جزیی از این تخت بودم.کاش جزیی از این دیوار بودم ولی اینی که هستم نبودم. Adblock test (Why?)
برای چهار سال و حالا سال آخر
-
تاریخ: 1399/1/14 ساعت: 3:01
چند بار مقنعه ام را می پوشم و تقلا میکنم که موهایم را به طور مناسبی آراسته کنم.یکبار طوری نشان میدهد که انگار پیشانی بلندی دارم .هر بار مدلی میشودکه دوستش ندارم.اولین بار است برایم اهمیت دارد قیافه ام
برای عشق های کشکی
-
تاریخ: 1399/1/14 ساعت: 3:01
چند روز پیش سرکلاس دوستم سارا یادم انداخت که روزهایی بود ما رمان عاشقانه ایرانی می خواندیم.شخصیت کتاب ها را دوست داشتیم.آن همه هیجان و داستان عشق و عاشقی را در 14 سالگی مان دوست داشتیم.زمان زیادی نگذش
شریک سکوت خانه در هشتاد سالگی
-
تاریخ: 1399/1/14 ساعت: 3:01
تقریبا هر زمان که در بیمارستان بودم یا مطب پزشک از دیدن پیرمرد ها و پیرزن ها به پیری فکر کردم.به پیری فکر میکنم.بیشتر از جوانی.پیرمرد پشت در اتاق چشم پزشک ایستاده بود و من به پیری فکر کردم.پیرزنی بعد
shallow
-
تاریخ: 1398/11/30 ساعت: 21:26
! Tell me something girl ?Are you happy in this mode world رو پله برقی های تئاتر شهر دستم رو میبرم زیر مقنعه ام.میبرم سمت دو جایی که اتصال گردن با بدنه.بین دو تا ترقوه.می ترسم.من بعد از لمس کردن
درخت پیر تن من
-
تاریخ: 1398/11/30 ساعت: 21:26
من نگاهم رو از لپ تاپ برداشتم و از پنجره به حیاط نگاه کردم.گفتم چه خوب که مادرم میزم رو گذاشته کنار پنجره.من میتونم شکوفه کردن درخت خشک زمستون رو ببینم.
ترانه های محلی
-
تاریخ: 1397/11/16 ساعت: 6:00
در مدح رقص و آواز و مذمت پیری و ناتوانی مادربزرگم مریض است .مریض و ناتوان.ناتوان برای راه رفتن و قضای حاجت کردن.زنی بود برای خودش.جدی ,محکم و کاربلد.توانست هفت تا بچه را جمع و جور کند.هفت تا بچه به
خانم لام
-
تاریخ: 1397/11/16 ساعت: 6:00
خانم" ل" معلم سوم دبستانم بود.یک زن مهربان با صدایی بسیار زیر و اندامی لاغر.من سوگولی اش بودم.ریاضی ام بیست بود .دیکته هایم را بیست می شدم.با صدایی بلند و رسا برای کلاس از روی متن کتاب داستان هایی که
چشمان بسته و پدر امیر
-
تاریخ: 1397/11/16 ساعت: 6:00
تجریش خداحافطی میکنیم.تا مترو در شلوغی همیشگی تجریش قدم میزنم و تقلا میکنم هنذفری را از ته کیفم پیدا کنم.وارد مترو میشم.پله برقی ها را پایین می آیم و سعی میکنم به قیافه آدم های پله برقی بغل که خلاف جه
آن روزها
-
تاریخ: 1397/11/16 ساعت: 6:00
دوران طلایی مان گذشته.دور است .خیلی دور.دست تکان داد و رفت.رفت و ما ماندیم و خاکستری غالب امروز.آن روزها گذشت.آن روزهای شادی و کودکی و خنده.مهمانی های آخر هفته .محرمی های زمستان و پاییز رفت و ما ماندی
آدینه
-
تاریخ: 1397/11/16 ساعت: 6:00
تمام سال های دبستان را که من در یک مدرسه دولتی شلوغ دو کوچه بالاتر از کوچه خودمان درس میخواندم پسرعمویم در مدرسه غیرانتفاعی درس میخواند.سال دوم دبستان که بودم آنقدر جمعیت زیاد بود که سه نفری می نشستیم
پشت این جنگ ها
-
تاریخ: 1397/11/16 ساعت: 6:00
روز اول زمستونه.من 19سالمه.دانشجوام. از دانشگاه میام بیرون.تو تئاتر شهر یک زوج دعوا میکنن.زن به مرد میگه:با بعدی ها اینطور نباش.من میرم سمت مترو. خونه خالیه.چندصفحه کتاب میخونم.بیست دقیقه کتاب گوش مید
زندگی ادامه داره...
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 6:27
چند بار مقنعه ام را می پوشم و تقلا میکنم که موهایم را به طور مناسبی آراسته کنم.یکبار طوری نشان میدهد که انگار پیشانی بلندی دارم .هر بار مدلی میشودکه دوستش ندارم.اولین بار است برایم اهمیت دارد قیافه ام چطور است.موهایم را اتو میکشم.انجور که میخواهم نمیشود.دست برمی دارم و می نشینم.فردا اولین روز از آخر...
imperfect world،imperfect people،imperfect love
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 6:27
چند روز پیش سرکلاس دوستم سارا یادم انداخت که روزهایی بود ما رمان عاشقانه ایرانی می خواندیم.شخصیت کتاب ها را دوست داشتیم.آن همه هیجان و داستان عشق و عاشقی را در 14 سالگی مان دوست داشتیم.زمان زیادی نگذشته است اما روزهایی بود که داستان دم دستی عاشقانه را دوست می داشتم.آن همه شور و التهاب و عزیزم گفتن ه...
مینیمم مطلق
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 6:27
تهران-مرداد 96 به نطرم اون لحظه که از رو تخت بلند شدم و اینا رو دیدم یکی از نقاط عطف بود.جایی که قول داده بودم ول نکنم.جایی که یادم افتاد قول دادم به خودم. + نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مرداد ۱۳۹۶ساعت 17:29 توسط عطیه |
به نام خدا
-
تاریخ: 1396/4/16 ساعت: 2:36
بلاگفا بلاگ اسکای وردپرس باز هم بلاگفای لعنتی