خرید بک لینک

! Tell me something girl

?Are you happy in this modern world

رو پله برقی های تئاتر شهر دستم رو میبرم زیر مقنعه ام.میبرم سمت دو جایی که اتصال گردن با بدنه.بین دو تا ترقوه.می ترسم.من بعد از لمس کردن این دو تا استخوون یه جوری میشم.یه جورایی ناخوداگاه دستم رو برمیدارم.انگار هیچ چیز اونجا نیست جز استخوان و یه پوست روش.من میتونم خون رو احساس کنم بین همون دو تا استخون.صداش رو میشنونم.جریانش رو احساس میکنم.مثل ریختن شن های ساعت شنی میمونه.حتی صداش.من خون رو احساس میکنم.تقریبا همه جای بدنم.پارسال رفتم نوار قلب گرفتم.دکترم گفت که احتمالا تو قلبم یه سوراخ دارم.اسم این نارسایی pfo هست و فقط 25 درصد مردم جهان دارنش.من یه سوراخ توی قلبم دارم و هزارتا تو سرم.من میخوام گریه کنم .بیست و سوم بهمن تو مترو برای دومین بار گریه کردم.میخوام گریه کنم و یکی بیاد پیشم بشینه و منو بغل کنه و حرف نزنه.من از این همه خوردن به درهای بسته تو رابطه با ادم ها خسته شدم.من از ادم بده بودن داستان خسته ام.و حتی حوصله هم ندارم به دیگران ثابت کنم اونی که فکر می کنن نیستم.من نمیتونم جلوی دیگران گریه کنم.تو تنهایی خیلی گریه می کنم.حتی بعضی وقتها فکر میکنم اگه چشمم انقدر ضغیفه حتما برای گریه کردنمه.من از صداهای تو ذهنم خسته ام.از حرف زدن با خودم و با ادم ها.مغزم درد میکنه.کاش اون حرف ها رو بهشون بگم.

من تو مترو زن ها رو میبینم که خوشگلن.تو اینستاگرام دخترای خوشگل رو میبینم.من دلم میخواست خوشگلترین دختر دنیا باشم.این تنها "ترین" جهان هست که میخوام.یه چندباری قبل بیرون رفتن رژ لب زدم و بعد پاکش کردم.فکر کردم شبیه خودم نیستم.گفتم چرا باید یه رنگ غیرطبیعی رو صورتم باشه؟ولی اینو واسه بقیه دخترا میپسندم.خوشم میاد خط چشمشون صافه.من به عکس های حنا فردین نگاه مکنم.به اون زیبایی و با نمکی هم زمان قیافه اش.دلم میخواد بهش بگم بلاکم کن تا به خودم نیام و نبینم چندساعته دارم عکساش رو نگاه میکنم و کامنت های ملت رو براش میخونم که همه بهش میگن زیباست.من همیشه طرفی بودم که به دیگران گفتم خوشگلن.هیشکی نیومد و بدون مقدمه بگه که خوشگلم.چون نیستم.معمولا در جواب حرفم گفتن تو هم خوشگلی.من به اون "هم" توجه میکنم.خیلی.انگار از روی تعارف و حالا یه چیزی بهش بگمه.من یه بار که یه مردی بهم گفت زیبام فکر کردم داره مسخره ام میکنه.گفتم با این همه دختر دورش بیاد و بگه من زیبام؟ روزهای اخر تابستون 96 بود.توی این دنیا اگه یه چیز بخوام باشم زیباترین بودنه.بیستم شهریور با مهسا از هفت تیر رفتیم مفتح و لباس های شب رو دیدیم.من خودم رو توشون تصور میکردم.دلم میخواست بپوشمشون.اما میدونستم به وقتش تو یه مهمونی من هیچ وقت لباس های انقدر رسمی نمی پوشم.بعد تمام مهمونی خیره میشم به دخترهای خوشگل تو لباس های شب و هی به خودم میگم چرا تو نه؟چرا چیزی رو دوست داری ولی اون چیز حس خودت بودن رو نمیده؟ بعد امتحان فیزیک تو دانشگاه شنیدم یه دختری وقت مانیکور و پدیکور گرفته بودپای تلفن.من ناراحت شدم که حتی یک بار هم این موضوع تو ذهنم نیومده بود.من لوازم آرایش ندارم.باورش شاید سخت باشه.مارک هاشون رو نمیشناسم ولی ویدیو های میک آپ و هیر استایل رو می بینم و دلم میخواست اونطور باشم.نیستم ولی.

من ترم دوم دانشگاهم.روابطم با بچه ها صمیمی نیست.ترم های اول یکی بهم گفت همه میگن اون دختر پلیمریه که صداش قشنگه.من میخواستم برم یه جایی که کسی نشناسه منو.اما دو تا ادم از خیلی قبل تر منو میشناختن.دلم میخواد برم یه جایی و اولین سوالشون این باشه که اسمت چیه.نشد.باز هم نشد.من وقتی فهمیدم که دوستی ندارم که تو تعطیلات بین دو ترم به تنها کسی که میتونستم بگم بیا بریم بیرون مهسا بود.نمیدونم از کی تنهایی تو ذهنم پررنگ تر شده.من تو دبیرستانم همینطور بودم.هیچ وقت ادم محبوب کلاس نبودم.اون موقع ها ازار دهنده نبود برام.من جدیدا فهمیدم اصلا نمیتونم هیچ تاپیکی پیدا کنم که با ادم ها صحبت کنم.وقتی پیش کسی هم هی به خودم میگم عطیه بگرد یه موضوع پبدا کن.نذار این سکوت بمونه.ولی نمیدونم چرا طرف مقابل هم با من حرفی نداره.در حالیکه میبینم داره با بقیه خیلی حرف میزنه.ته صحبتی که میتونم با یکی بکنم اینه که در مورد کتاب و فیلم صحبت کنم.ولی چه فایده وقتی طرف مقابل بهترین فیلمی که دیده می بیفور یو هستش و داره کتاب های جوجو مویز رو میخونه؟من جدیدا با بابام اصلا صحبت نمیکنم.هر وقت هم که موضوع پیش میاد بهش میگم جقدر بحث میکنی و بعد میرم تو اتاقم.من ناراحت میشم وقتی میبینم مامانم با نوه عمه ام بیشتر از من حرف و موضوع داره.حتی سجاد هم بهم میگه تو خیلی حرف نمیزنی دیگه.حتی با سجاد هم صحبت هام کم شده.من تا همین پنج روز پیش نمیدونستم که خیلی به جزییات توجه میکنم.من به جزییاتی توجه میکنم که خیلی ها توجه نمیکنن بهشون و به جزییاتی توجه نمیکنم که واسه خیلی اهمیت داره.مثل حس خوب دستکش ظرفشویی رو دراوردن.

من ترم دوم دانشگاهم.نشد که وقتی استاد داره از نظریه ها صحبت میکنه و یا از یه چیزی انتگرال میگیره من حواسم پرت یه پسر باشه و نگاه کنم بهش و فکر کنم چقدر قشنگه.چقدر موهای مشکیش رو دوست دارم.چقدر وقتی می خنده قشنگتر میشه.چقدر وقتی دست هاش تو جیبیش هست و داره صحبت می کنه جذابه.نشد هول بشم پیش کسی.

من همیشه فکر میکردم اگه یکی یه عاشقانه ای رو بنویسه برام من خیلی خوشحال میشم.اما بدم اومد.انگار فقط وقتی دلت میخواد دوست داشته بشی که طرف مقابل رو هم دوست داشته باشی.خلاف این باشه همه اش داری فرار میکنی ازش.الکی یه چیزی رو بهونه میکنی که صندلی کنارش نشینی.الکی سرت رو تو گوشی می کنی که مثلا ندیدیش.همه این کارا رو میکنن یا این فقط واسه یه سال اولیه؟

میخواد بدوم.دلم میخواد بدوم.تند.خیلی تند.

برچسب: نویسنده: نگار جعفری‌نژاد تاريخ: چهارشنبه 30 بهمن 1398 ساعت: 21:26

صفحه بندی